شاهدان قصه

ديروز به من خبر دادند كه فِرِد پروتي دارِ فاني را وداع گفته است . مُرده ،همان طوري كه پيش خودم تصور مي كنم ، از افراط در سيگار و پريشاني وعذاب وجدان ، هر چند هيچ كدام از اين ها علت اصلي نبودند. او در وِست كاست ، هزاران مايل دور از زن هاي سابق و بچه هاي ولخرج ناتوش از دنيارفت . او را خوابيده بر بستر بسيار تميز بيمارستان ، تا خرخره زير قرض ،پيچيده در دستگاهي از جنس لوله ، مشرف بر دورنمايي بي روح و دراندشت ،دنيايي متفاوت از سرزمين سرسبز شرق كه او را بار آورده بود، در نظر مجسم كردم .اگرچه هر دو اهل شهر «نيوهَوِن » و درس خوانده مدرسه «هاچ كيس ، ييل » و داراي يك پيشينه خانوادگي بوديم و «پدربزرگ هامان كشيش و پدرهامان وكيل بودند»، من و فرد هيچ گاه دوستان صميمي نبوديم . ما به نسلي تعلق داشتيم كه با خويشتن داري ابراز محبت مي كرد. جنگ ، شايد، ما را محتاط ومحافظه كار بار آورده بود، وظيفه مان اين بود كه جامعه را از يك طرف باشكاف عميقش برداريم و از طرف ديگر آن را صحيح و سالم و بدون تغيير برزمين بگذاريم . اين كه جامعه بعدها تغيير كرد مسأله ما نبود. بعد از جنگ فرديك جور تبليغات چي شده بود و من كارم سَركردن با اوراق بهادار بود. به مدت يك دهه ، در مانهاتان ، گه گاهي هم ديگر را دعوت مي گرفتيم . آخرين باري كه به خانه ما آمد چنان غرابت و، بدتر، بي ملاحظه گي در رفتارش بود كه فكر مي كنم براي آن هيچ وقت او را نبخشم . در كيابياي دوره آيزنهاور بود،درست قبل از طلاق اولش . فرد سر كارم به من تلفن كرد و خواست كه براي صرف نوشيدني به آپارتمان مان بيايد، و با نوعي ترديد پرسيد اگر مي توانددوستي را هم با خودش بياورد. در آن موقع من و جين در خانه اي تو خيابان سيزدهم غربي زندگي مي كرديم . از ميان همه آپارتمان هامان آن يكي را با علاقه زيادي به خاطرمي آورم . پنجره هاي جلويي اش به خيابان و مدرسه اي ابتدايي باز مي شدند، وپنجره هاي پشتي اش رو به حياط متروكي كه پر از درخت هاي سيب وآن طرفش هم يك كارخانه عجيب و غريب بود. كارخانه با مقدار زيادي نواربراق و قرقره هاي ريسندگي و نيروي طاقت فرساي مردان سياه و زنان پورتوريكويي كار مي كرد. صبح وقتي از خواب بيدار مي شديم آن ها رامي ديديم كه مشغول بافتن اند و يا در آشپزخانه صبحانه مي خورند. از توپنجره بچه ها را هم مي ديديم كه سرشان گرم كارهاي خودشان بود و توتعطيلات همه جا را با تخم مرغ هاي رنگي و كدوتنبل و درخت كريسمس باسمه قلب و شاخه آلبالو تزيين مي كردند و هميشه نسيمي توي دو اتاق بزرگ مان در جريان بود، گاهي از اتاق خواب به نشيمن و از طرف كارخانه به مدرسه و گاهي هم برعكس ، و هياهوي خيابان سر و صداي آدم هاي مست رابا خودش مي آورد. خانه ما طبقه سوم بود. پايين ترين طبقه اي كه تا آن روز درآن زندگي كرده بوديم . فرد درست سر ساعت هفت پيدا شد. از پله ها كه بالا مي آمد حدس زدم زن پشت سرش بايد همسرش باشد. راستش شبيه زنش بود، شايد يكي دوبند انگشت بلندتر و كمي بي ملاحظه تر از او لباس پوشيده بود، اما با همان شكل و شمايل ، از كمر به پايين درشت و خوش تراش ، و بالاتنه اش به طرزنامتناسبي باريك بود. گوش هايش كاسه مانند و برآمده بود، كه با مو وگوش واره هاي ساده تزيين شان كرده بود. فرد او را به ما پريسيلا اوانز معرفي كرد. جين ، مارجري پروتي را چندان نمي شناخت ، با اين حال پيدا بود كه ميل ندارد از همچو زني كه ظاهراً دوست دختر فرد بود، تو خانه اش پذيرايي كند.جين با سردي دستش را دراز كرد و با آن دختر دست داد. پريسيلا، هر چند ازدواج نكرده بود و يكي دو سال از ما جوان تر بود، حالايكي از ما است . هيچ وقت نفهميدم فرد كجا با او آشنا شده است ، امامي توانستم حدس بزنم كه سر كار يا تو يك مهماني يا در مسابقه قايق راني .يك ديگر را ديده اند، دختر مؤدبي بود، و آن ملاقات مي توانست مايه شرم ساري اش شود، نمي دانم فرد چه طور راضي اش كرده بود. لابد به او گفته بود كه من دوست صميمي اش هستم ، كه شايد هم در نظرش بودم . براي او من نيوهون بودم ، كه يك جورهايي مي توانست رويم حساب كند، آدم ساده دلي كه هيچ وقت به آن شهر متوسط الحال خو نگرفته بود. آن روز غروب ، كه درواقع مهماني شام نبود، غير از ابراز دل تنگي ، دلم مي خواهد وفاداري روح انساني را ارج بگذارم . من و جين از آن ها سؤالي نكرديم ، شايد چون پريسيلاحالت محجوبي به خودش گرفته بود و تا حدي هم شايد براي آن كه فرد از آن مهماني آشفته به نظر مي آمد. گفت وگومان شكل خشك و رسمي به خودگرفت . درباره وقايع جاري آن روزهاي از دست رفته حرف زديم . سقوط مك كارتي ، نامزدي كيفاور و بي تدبيري دالَس . دالس آن روزها گوآ را«داستاني از پرتقال » خوانده و هندي ها را رنجانده بود، و مصاحبه اش با عنوان «سياست بازي با آتش » همه را از جا در برده بود. پريسيلا گفت كه فكر مي كنددالس دست كم براي صداقتش ، در بيان رساي آن چه همه در هر حال مي دانستند، شايسته احترام است . اين يكي از اظهار نظرهاي او بود كه خوب يادم مانده ، و اين گفته باعث شد او را خوب برانداز كنم . او شبيه مارجري بود، اما با يك فرق ، چيزي غير عادي و ناراحت درچهره اش بود، ردي آشكار از رنجي ديرپا و قدرت ِ تشخيصي كه با هوشياري حاصل شده بود. احساس كردم در زندگي اش گشايشي ايجاد شده كه در اين وضعيت با زندگي همسر فرد يا، راستش را بخواهيد، با زندگي زن خودم هم فرق داشت . آن گاه ، براي يك لحظه توجه ام به آشفتگي فرد جلب شد. سعي مي كنم آن ها را در حالي كه كنار هم نشسته اند به خاطر بياورم ؛ فرد روي صندلي برزنتي ولو شده بود، و پريسيلا سمت راست او روي كاناپه نشسته بود. موهاي جوگندمي فرد، روي شقيقه اش ، جايي كه كك مك هايش تو چشم مي زد، عقب نشسته بود. بيني اش باريك و دراز بود، چشمان آبي كم رنگش ازپشت قاب نقره اي عينكش كه بالا رفته بود، كمي بيرون زده بود. لب هايش خوش تركيب و زيبا بود. چيزي دهاتي دست هايش را سنگين و زمخت نشان مي داد، و وقتي زانوهايش را چنگ مي زد مفصل هايش از فشار سفيد مي شد.در صندلي برزنتي بدقواره زانويش را در مشت مي فشرد و گردنش بالاي يقه سفيد نونوارش به سرخي مي زد، نگران پريسيلا بود. با نقلي كه از دالس كردموافق نبود، مي دانست ما ليبرال هستيم . پريسيلا رفتارش موقرانه بود،هرچند لباسش براي بعضي مردها چيزي پر زرق و برق مي نمود، و فكرمي كنم يا يادم مي آيد نيروي بازدارنده اي وجود داشت كه در فضاي ميان بدن او و فرد سنگيني مي كرد، و در آن خطاي باصره ، كه گاهي دو نيم رخ سياه وگاهي تك گلداني سفيد به نظر مي آيند، دسته كاناپه ، دو لبه ميز چوب اطلس خراطي شده ، چراغ خاموش و پايه مس كوب ، زيرسيگاري سراميك پر ازته سيگارهاي بدون فيلتر به شكل ويرگول ، در سايه ها و انعكاس مبهم آن ها،همه گويي نشاني از «رابطه » رمزآميز آن دو مهمان مضطرب و ناخوانده را درخود داشت . خيلي دلم مي خواست به خودم بقبولانم كه جين ، هر چند با اكراه ،آن ها را به صرف شام دعوت كند، كه كرد، البته فرد نپذيرفت ، گفت ، بايدبروند، و يك دفعه پوزش طلبانه ، با دست هاي بزرگ آويخته اش از جا بلند شدو دختر به او نگاه كرد. قبل از ساعت هشت خانه را ترك كردند، من و مشكل سنگيني گوش هايم برطرف شد. حلا صداي جين را مي شنوم كه به وضوح گلايه مي كند:

«خُب ، عجيب بود!» «از طرف فرد رفتار خيلي عجيبي بود!»

«آيا داشت وانمود مي كرد كه دوستان محترمي دارد؟» «لازم نبود همچو نتيجه اي را به رخش بكشد.» «شايد ذاتاً آدم بددلي است .» «فكر مي كني چه جور آدمي است ؟» «متأسفانه بايد بگويم كه به نظرم خيلي عادي آمد.» گفتم : «خيلي بامزه است ، چه قدر كپي زن اش است .» «بله ، كپي تمام و كمال مارجري هم نه ، يك كپي بد.»

«گفتم : «مردم چه قدر به خودشان زحمت مي دهند تا زندگي شان را خراب كنند.» سعي مي كردم تا با بعضي نظرات ناگفته او موافقت كنم . جين در حالي كه پشتي تا شده روي كاناپه را صاف مي كرد گفت : «بله ،خيلي بد بود. بگو ببينم مجبوريم دوباره ببينيم شان ؟ شايد ما يك جور اسباب اثاثيه اي هستيم كه آن ها باهاش بازي مي كنند؟» «نه ، نمي بينيم شان . اگر لازم باشد به فرد مي گويم .» «برايم مهم نيست مردم چه كار مي كنند، ولي دوست ندارم ازم سوءاستفاده بكنند.» فكر مي كنم ، انتظار داشت ، گرچه گناهي نداشتم ، از او معذرت بخواهم .گفتم : «نمي دانم فرد چه اش شده . آدم خيلي معقولي است .» براي يك دفعه جين گذاشت تا آخرين كلمه ام را به زبان بياورم . بعد خيلي قاطع گفت : «همه چيز به نظرم كسل كننده بود.» روز بعد، يا دو روز بعد، فرد به دفتر كارم تلفن زد و تشكر كرد. با لحني جدي و لكنت دار، كه مي بايست خوشايند مشتريانش باشد، گفت كه اين قضيه ، بيش از آن كه من بدانم برايش اهميت داشته و روزي خواهد گفت چرا.شايد رفتارم سرد و بي اعتنا بود، جون ديگر تلفن نكرد. بعد از آن شنيدم كه اززنش جدا شده و براي گروه مشاوري كه در شيكاگو راه انداخته خيابان ماديسون را ترك كرده است . گفتند كه همسر جديدش اهل ايندياناپوليس است . خيلي سعي كردم به خاطر بياورم كه پريسيلا ايوانز لهجه ميدوِستي داشت يا نه ، اما يادم نيامد. سال ها بعد موقعي كه فرودگاه كندي را هنوز آيدل وايلد مي خواندند، من و فرد در پايانه اصلي فرودگاه اتفاقاً به هم برخورديم ، در محوطه سفيددراندشتي كه سكوهاي سفيدش بر چيزي سايه نمي انداخت . او داشت به لُس آنجلس برمي گشت . مشغول انجام كارهاي تبليغاتي براي يكي ازمؤسسه هايي بود كه مجموعه هاي تلويزيوني مي ساختند. اگرچه به من چيزي نگفت ، در آستانه دومين طلاقش بود. وزنش به نظر سنگين تر مي آمد ودست هايش پُف كرده بود. موهاي جوگندمي اش در پس سر تُنك شده بود، ودر جاهاي بي مو لكه هاي كك و مك به چشم مي خورد. عينك دسته شاخي به چشم زده بود كه او را جوان نشان نمي داد. مدام آن را برمي داشت ، انگاراندازه اش نبود، و فرورفتگي قاب نقره اي قديمي اش را بر روي قوزك بيني نشان مي داد. دور از آفتاب كاليفرنيا رنگشان پريده بود و از خودم پرسيدم آيامن هم در نظر او به همان اندازه خسته و خراب مي آيم يا نه . زندگي من تغييركمي كرده بود. ما يك بچه داشتيم ، يك دختر. به شمال شهر، به آپارتماني بزرگ تر، در طبقه اي بالاتر و ساده تر نقل مكان كرده بوديم . بازار سهام رونق نداشت و بهار ملال آوري پيش رويم بود. من و فرد به نوشگاهي جمع و جور پناه برديم ، جايي دور از فرودگاه آفتاب زده و هواپيماهاي درخشاني كه به نظر مي آمد رديف ميخ پرچ ها وپنجره هاشان پيغامي را در منفذهاي خود هجي مي كردند. راجع به زنش بدون هيچ گلايه اي صحبت كرد و گذاشت تا خودم حدس بزنم كه اوضاع خيلي بداست . به سيگار فيلتردار رو آورده بود، اما هنوز در رفتارش نوعي بي پروايي ديده مي شد. نگاهي به دست هايش انداختم و يك هو يادم آمد كه آن دست هاروي چوب صندلي چه قدر سنگين و زمخت به نظر مي آمدند. براي شبي كه آن دختر را به آپارتمان ما آورده بود معذرت خواست . گفتم فراموش كرده بودم ، هر چند در آن موقع اين كار به نظرمان از او بعيد مي نمود.

پرسيد: «به نظرت چه طور بوديم ؟» منظورش را نفهميدم . گفتم : «نگران . به نظرمان بيش تر شبيه مارجري بود.» لب خند زد و گفت : «آن جوري از آب درآمد، درست مثل مارجري .» سه ليوان نوشيده بود. عينكش را برداشت . چشم هايش هنوز چشم هاي بچه مدرسه اي ها بود اما دهانش ديگر آن جلوه گذشته را نداشت . بُرش موقرآن از افراط در باده نوشي محو شده بود. گفت : «مي خواستم ما را ببينيد. دلم مي خواست كسي ما را در حال عشق و عاشقي ببيند. خيلي دوستش داشتم .»گفت : «آن قدر دوستش داشتم كه وقتي يادم مي آيد حالم بد مي شود. هر وقت برمي گردم شهر، هر وقت از جلو يكي از آن جاهايي كه با هم رفته بوديم مي گذرم ، حسابي وا مي روم و دلم هُري مي ريزد. هربي ، مي داني چه دارم مي گويم ، تا حالا همچو احساسي داشته اي ؟» فكر نمي كردم كه سؤال به جايي بود يا قرار بود جوابش را بدهم . شايدسكوتم نوعي سرزنش تعبير مي شد. فرد پيشاني اش را ماليد و چشمان آبي ورقلمبيده اش را بست و گفت :«مي دانستم كار درستي نبود. مي دانستم آخر سر گندش درمي آيد. راه ديگري نداشتم . براي همين آن شب او را با خودم آوردم . از آن كار بدش مي آمد،نمي خواست بيايد، ولي من ازش خواستم . مي خواستم وقتي همه چيز روبه راه است كسي ما را ببيند. نه ، دلم مي خواست كسي كه من را مي شناسدخوشبختي ام را ببيند. هيچ وقت فكرش را نكرده بودم كه مي توانم تا آن حدخوشبخت باشم . خداي من ! مي خواستم تو و جين قبل از آن كه همه چيزخراب بشود ما را ببينيد.» چشمان هراسانش را باز كرد و گفت : «اين طوري همه چيز كاملاً از دست نرفته است .»

ابزاروب پارسی ارائه دهنده جديد ترين خدمات به وبلاگ نويسان